از هیجانِ انتصابهای تازه تا آزمونِ واقعیِ بازار
اگر فصل پیش از هفتههای مد با هیجانِ انتصابهای جدید، صندلیهای تازه و این سؤال سپری شد که «حالا چه اتفاقی خواهد افتاد؟»، فصل اخیر داستان دیگری داشت.
این بار دیگر صرفاً منتظر نبودیم ببینیم طراحان جدید چه ایدهای برای خانههای بزرگی مثل Chanel، Dior، Gucci، Marni، Fendi و Balenciaga دارند. بسیاری از آنها به نمایش دوم، سوم، پنجم یا حتی مراحل تثبیتشدهتری از فعالیتشان رسیده بودند؛ بنابراین سؤال مهمتر این بود:
آیا این طراحان واقعاً میتوانند دنیای خودشان را درون یک برند بزرگ بسازند؟
ایمران احمد، بنیانگذار و مدیرعامل The Business of Fashion، در گفتوگویی با تیم بلنکس، منتقد و نویسنده باسابقه مد، همین تفاوت را نقطه شروع تحلیل فصل قرار دادند. به اعتقاد آنها، فصل گذشته بیشتر درباره «انتظار برای اتفاقی تازه» بود، اما این فصل فرصتی بود برای دیدن اینکه ایدههای تازه چطور در حال جا افتادن هستند؛ هم روی رانوی و هم، مهمتر از آن، در فروشگاهها و میان مشتریان.
و شاید همین نکته، فصل اخیر را از یک مسابقه صرفاً زیباییشناختی به یک آزمون تجاری تبدیل میکند.
Chanel؛ وقتی متیو بلازی جهان خودش را میسازد
در میان تمام نمایشهای فصل، Chanel برای تیم بلنکس و ایمران احمد یکی از مهمترین نقاط بحث بود.
انتظار برای نخستین مجموعه Ready-to-Wear متیو بلازی در Chanel بسیار بالا بود و مجموعه توانست این انتظار را به واکنشی واقعی در بازار تبدیل کند.
اما جذابترین بخش ماجرا صرفاً خود لباسها نبود؛ واکنش مشتریان بود.
احمد در بازدیدی از فروشگاه Chanel در Avenue Montaigne شاهد صحنهای بود که شاید بهتر از هر آمار و گزارشی موفقیت اولیه مجموعه را توضیح دهد: زنی جوان یک کت پشمی مشکی Chanel را که با پر تزئین شده بود پوشید، خودش را در آینه دید و ناخودآگاه از شدت هیجان واکنش نشان داد.
این زن، به گفته احمد، مشتری سنتی Ready-to-Wear Chanel نبود.
و این دقیقاً همان اتفاقی است که یک خانه لوکس به آن نیاز دارد: تبدیل تحسین برند به میل برای پوشیدن آن.
Chanel پیش از این هم مشتریان قدرتمندی برای کیف و اکسسوری داشت، اما مجموعه بلازی ظاهراً توانسته بود گروهی از مشتریان جوانتر را به خود لباسها علاقهمند کند.
این تفاوت بسیار مهم است.
راز Chanel در جزئیات پنهان بود
یکی از ویژگیهای مجموعه بلازی، نوع استفاده او از کدهای تاریخی Chanel بود.
او قرار نبود صرفاً تویید، کتهای کلاسیک یا نشانههای آشنای خانه را تکرار کند. بلکه تلاش کرد این زبان را دوباره مهندسی کند.
برای مثال، یکی از کتهای تویید با تصویری در آستر همراه شده بود؛ تصویری که از طراحی یکی از دوستان Gabrielle Chanel الهام گرفته شده بود و Chanel را به شکل یک قو، یا چیزی نزدیک به آن، به تصویر میکشید.
این جزئیات ممکن است در نگاه اول برای مخاطب اینستاگرام چندان مهم نباشند.
اما دقیقاً همینجا یکی از ایدههای مهم بلازی ظاهر میشود:
همه چیز قرار نیست برای دیدهشدن در اینستاگرام طراحی شود.
یک لباس میتواند رازی داشته باشد که فقط صاحب آن از آن خبر دارد.
آستر یک کت، دوخت داخلی، یک جزئیات کوچک یا تکنیک ساخت پارچه میتواند نوعی رابطه خصوصی میان لباس و صاحبش ایجاد کند.
این نگاه در مقیاس یک برند کوچک شاید چیز عجیبی نباشد؛ اما وقتی در Chanel اتفاق میافتد، اهمیت دیگری پیدا میکند.
تویید، اما نه آن توییدی که میشناسیم
بلنکس به پیچیدگی تکنیکهای بلازی در کار با تویید اشاره میکند؛ از جداکردن رشتههای پارچه گرفته تا چاپ و بازگرداندن آنها در لایههای مختلف.
نتیجه چیزی بود که صرفاً «تویید Chanel» به نظر نمیرسید، بلکه نوعی تصویر متحرک درون پارچه ایجاد میکرد.
این همان جایی است که طراحی بلازی از بازتولید آرشیو فاصله میگیرد.
او Chanel را کپی نمیکند؛ منطق Chanel را دوباره تفسیر میکند.
حتی صحنه نمایش نیز همین ایده را دنبال میکرد: سازههایی بزرگ، جرثقیلها و عناصری شبیه اسباببازیهای ساختنی، تصویری از جهانی در حال ساختهشدن ایجاد میکردند.
اگر نمایشهای Karl Lagerfeld در Chanel اغلب با کشتی فضایی، سوپرمارکت، ساحل یا دیگر صحنههای عظیم، مخاطب را درون یک جهان کامل پرتاب میکردند، بلازی رویکردی کنترلشدهتر دارد.
در جهان او، لباس بیشتر از دکور حرف میزند.
و شاید این یکی از مهمترین تفاوتهای نسل جدید Chanel باشد.
Dior؛ جاناتان اندرسون در حال بازتعریف یک غول
اگر بلازی در Chanel با تمرکز بسیار زیاد روی لباس کار میکند، Jonathan Anderson در Dior با مسئلهای بسیار بزرگتر مواجه است.
او فقط مسئول بازتعریف لباس زنانه نیست؛ با یک خانه چندلایه، تاریخ عظیم، مجموعه مردانه و زنانه و نیاز به بازتعریف جایگاه Dior در بازار امروز روبهروست.
در این مرحله، هنوز همه چیز کاملاً تثبیت نشده است؛ اما نشانههای واضحی از DNA اندرسون در Dior دیده میشود.
بلنکس بهخصوص به اکسسوریها، کفشها، پارچهها و علاقه او به صنایعدستی اشاره میکند.
کفشهای برگمانند و فرمهای نامتعارف، استفاده از پارچههایی با کیفیت و ظاهر Couture برای لباسهای Ready-to-Wear و سیلوئتهایی که همیشه راحت و قابل پیشبینی نیستند، نشان میدهند که اندرسون قرار نیست صرفاً نسخهای امن از Dior بسازد.
او در حال آزمایش است.
و شاید مهمترین ویژگی روش کار او همین باشد.
طراح خوب همیشه طراح «بیخطا» نیست
احمد نکته جالبی درباره اندرسون مطرح میکند: او بیشتر یک طراح تکرارشونده و تکاملی است.
یعنی بهجای اینکه از روز اول یک زبان کاملاً نهایی ارائه دهد، ایدههای زیادی را امتحان میکند، برخی را نگه میدارد، برخی را تغییر میدهد و از مجموعهای به مجموعه دیگر آنها را پالایش میکند.
این شیوه ممکن است باعث شود همه چیز در هر مجموعه موفق نباشد.
اما شاید دقیقاً همین آزمایشکردن، بخشی از فرآیند ساختن یک زبان شخصی باشد.
در دنیایی که از طراحان خانههای بزرگ انتظار دارد از همان اولین نمایش «شاهکار» ارائه کنند، چنین رویکردی میتواند اهمیت زیادی داشته باشد.
گاهی طراحی خوب، محصول یک جواب قطعی نیست؛ نتیجه مجموعهای از آزمونهاست.
Gucci؛ سختترین معادله فصل
اما اگر Chanel درباره تثبیت یک جهان تازه و Dior درباره شکلگیری تدریجی یک زبان جدید بود، Gucci با مسئلهای فوریتر روبهروست:
چطور دوباره رشد کنیم؟
Demna در حال ساختن فصل تازهای برای Gucci است؛ خانهای که بعد از دوره Alessandro Michele به یکی از بزرگترین پدیدههای تجاری و فرهنگی صنعت لوکس تبدیل شد.
اما میراث Michele بسیار سنگین است.
او Gucci را به برندی تبدیل کرده بود که برای طیف وسیعی از مشتریان جذابیت داشت: از کیفهای نمادین و کفشهای معروف گرفته تا بافتهای رنگارنگ و اکسسوریهایی که میتوانستند وارد کمد گروههای مختلف مشتری شوند.
در مقابل، زبان Demna بسیار شخصیتر و تخصصیتر به نظر میرسد.
و همین جا سؤال اصلی مطرح میشود:
آیا یک دیدگاه هنری بسیار مشخص میتواند برای برندی به بزرگی Gucci، به همان اندازه یک موتور تجاری قدرتمند باشد؟
Gucci؛ وقتی «خاص بودن» میتواند مشکل هم باشد
یکی از بحثهای مهم درباره مجموعه Demna این بود که بسیاری از افراد آن را دوست نداشتند، اما حتی منتقدانش هم نمیتوانستند بهسادگی نادیدهاش بگیرند.
مجموعه شامل گروهها و شخصیتهای متفاوتی بود: از اسکیتبازها و زنان بسیار پرزرقوبرق گرفته تا شخصیتهایی با لباسهای براق و پاهای برهنه.
بلنکس این رویکرد را ادامه علاقه قدیمی Demna به ساختن اجتماع در فشن میداند.
Demna از دوران Vetements و سپس Balenciaga بارها نشان داده که بهجای طراحی صرفاً برای «یک زن» یا «یک مرد»، به ساختن یک جهان اجتماعی علاقه دارد.
اما Gucci با یک مشکل مقیاس مواجه است.
Balenciaga در دوران Demna توانست از یک خانه نسبتاً کوچکتر به کسبوکاری چند میلیارد یورویی تبدیل شود. اما Gucci در مقیاسی بسیار بزرگتر فعالیت میکند و جاهطلبیهای بسیار بزرگتری دارد.
بنابراین سؤال این نیست که آیا دیدگاه Demna جذاب است یا نه.
سؤال این است:
آیا این دیدگاه میتواند برای میلیونها مشتری بالقوه به اندازه کافی گسترده باشد؟
See Now, Buy Now؛ فشن دیگر نمیتواند همیشه منتظر بماند
یکی از جالبترین جنبههای استراتژی Gucci، عرضه فوری بخشی از محصولات مجموعه بود.
مدل See Now, Buy Now سالهاست در صنعت مد آزمایش شده، اما در شرایطی که یک برند تحت فشار تجاری قرار دارد، اهمیت آن بیشتر میشود.
وقتی مخاطب یک نمایش را میبیند و محصول ماهها بعد وارد فروشگاه میشود، بخش مهمی از هیجان اولیه ممکن است از بین برود.
اما عرضه سریع محصول این سؤال را مطرح میکند:
آیا توجه به خرید تبدیل میشود؟
افزایش بازدید وبسایت میتواند نشانه موفقیت کمپین باشد؛ اما بازدید بهتنهایی کافی نیست.
معیار واقعی، Conversion است.
چند نفر دیدند؟
چند نفر وارد سایت شدند؟
چند نفر محصول را بررسی کردند؟
چند نفر خریدند؟
و مهمتر از همه، آیا این مشتری برای خرید بعدی هم برمیگردد؟
اینجاست که مرز میان Fashion Marketing و Fashion Business مشخص میشود.
Marni؛ شروعی تازه بدون پاککردن گذشته
ورود Meryll Rogge به Marni نیز یکی از اتفاقات مهم فصل بود.
او پیش از رسیدن به این جایگاه، از طرفداران Consuelo Castiglioni، بنیانگذار Marni، بوده و حتی نخستین خرید شخصی مهمش را به یک جفت کفش Marni نسبت داده است.
اما قرار نیست Rogge نسخه جدید Castiglioni باشد.
و شاید بهتر هم همین باشد.
Marni در دوران Castiglioni به دلیل نوعی پیچیدگی عجیب، بازیگوش و غیرقابل پیشبینی شناخته میشد؛ ترکیب پارچههای گرانقیمت با متریالهای غیرمنتظره، سیلوئتهای عجیب و زیباییشناسیای که همیشه بهراحتی قابل توضیح نبود.
Rogge هنوز در حال پیدا کردن جایگاه خودش است.
اما یکی از نقاط قوت مجموعه این بود که به نظر میرسید میتواند مخاطب جدیدی را بدون اتکا به نوستالژی Marni جذب کند.
این برای یک برند قدیمی بسیار مهم است.
قرار نیست همیشه بگوییم:
«این Marni است، چون شبیه Marni قدیمی است.»
گاهی باید بتوان گفت:
«این Marni است، چون هنوز روح کنجکاو و متفاوتش را دارد؛ حتی اگر شکلش عوض شده باشد.»
Fendi؛ ماریا گراتزیا کیوری و زیباییشناسیِ انضباط
ورود Maria Grazia Chiuri به Fendi مسیر کاملاً متفاوتی داشت.
او پس از سالهایی موفق در Dior، وارد خانهای شد که سابقه تاریخی آن تا حد زیادی با چرم، خز و Leather Goods گره خورده است.
اما Chiuri نشان داد که قصد ندارد به دنبال نمایشهای پرسروصدا یا سرگرمی بصری باشد.
حتی جمله معروفی که درباره خودش مطرح کرد، بسیار گویاست:
او یک «Entertainment Designer» نیست.
تمرکز او روی لباس است.
در نخستین مجموعه Fendi، این رویکرد به شکل پالتی کنترلشده، فرمهای دقیق و فضایی نسبتاً سختگیرانه دیده شد.
بلنکس این مجموعه را «strict» توصیف میکند.
و شاید این دقیقاً نکته کلیدی باشد: Chiuri الزاماً قرار نیست قلب مخاطب را با یک نمایش پرزرقوبرق به تپش بیندازد.
او میتواند چیزی بسیار متفاوت ارائه کند:
وضوح.
و در بازاری که گاهی بیش از اندازه تحت تأثیر spectacle قرار گرفته، وضوح خودش میتواند یک موضع طراحی باشد.
Balenciaga؛ وقتی دو جهان هنوز به هم نرسیدهاند
اما شاید یکی از بحثبرانگیزترین موقعیتهای فصل، حضور Pierpaolo Piccioli در Balenciaga بود.
مسئله اینجاست که Piccioli و Demna دو زبان کاملاً متفاوت دارند.
Piccioli در Valentino به خاطر Couture، لباسهای مجلل، رنگهای قدرتمند، حجمهای شاعرانه و نوعی انسانگرایی رمانتیک شناخته شد.
Demna در Balenciaga برعکس، خانه را به سمت خیابان، فرهنگ اینترنت، لباسهای روزمره، طعنه، اغراق و نوعی زیباییشناسی ضدلوکس برد.
حالا Piccioli باید در خانهای کار کند که هنوز هویت آن برای بسیاری از مشتریان با Demna تعریف میشود.
و نتیجه؟
ترکیب لباسهای شب بسیار مجلل با قطعاتی مثل هودی، لباسهای چاپی، جین و عناصر Streetwear.
روی کاغذ، این ترکیب میتواند جذاب باشد.
اما مسئله اینجاست که آیا واقعاً به یک زبان واحد تبدیل شده است یا نه؟
بلنکس آن را نوعی ناسازگاری بنیادی میداند.
شاید مشکل این نیست که Piccioli توانایی ترکیب Couture و Streetwear را ندارد؛ او در Valentino بارها ثابت کرده که میتواند این دو جهان را کنار هم قرار دهد.
مسئله این است که آیا این ترکیب در Balenciaga امروز طبیعی به نظر میرسد یا نه.
و پاسخ فعلاً قطعی نیست.
ژاپن؛ جایی که فشن هنوز میتواند غافلگیرمان کند
در میان تمام بحثهای مربوط به خانههای بزرگ اروپایی، بلنکس از دو نمایش ژاپنی بهعنوان نقاط بسیار قدرتمند فصل یاد میکند: Issey Miyake و Junya Watanabe.
این دو دقیقاً در دو سوی یک طیف قرار داشتند.
Issey Miyake به طبیعت، انسان و رابطه ما با جهان طبیعی نزدیک شد.
در مقابل، Junya Watanabe از بقایای جهان صنعتی و اشیایی که انسان ساخته است، لباس ساخت.
لباسهایی که گاهی آنقدر پیچیده و حجیم بودند که بیشتر به سازههای معماری شباهت داشتند تا لباس.
اما همین تضاد جذاب است.
یک طراح به طبیعت نگاه میکند.
دیگری به جهان مصنوعی انسان.
و هر دو در نهایت درباره یک مسئله مشترک صحبت میکنند:
ما در چه جهانی زندگی میکنیم؟
طبیعت؛ یکی از تمهای پنهان فصل
بلنکس در بخش دیگری از گفتوگو به نکتهای اشاره میکند که شاید بتوان آن را یکی از تمهای مشترک فصل دانست: بازگشت به طبیعت.
در چندین نمایش، طبیعت صرفاً یک دکور نبود.
جنگل، خاک، گیاه، کوهستان و مناظر طبیعی به بخشی از تجربه نمایش تبدیل شده بودند.
این علاقه را میتوان در بستر اجتماعی امروز نیز خواند.
در جهانی که فناوری، جنگ، بحرانهای محیطزیستی، هوش مصنوعی و سرعت زندگی روزمره دائماً ما را از تجربه فیزیکی و انسانی دور میکنند، طبیعت میتواند به نوعی پناهگاه بصری و روانی تبدیل شود.
اما یک نکته ظریفتر هم وجود دارد.
طراحان فقط طبیعت را نمایش نمیدهند؛ آنها نسبت انسان با طبیعت را بررسی میکنند.
چقدر کوچکیم؟
چه چیزی را از دست دادهایم؟
و چه چیزی هنوز برای نجاتدادنش وقت داریم؟
Prada؛ «ما کافی هستیم»
شاید یکی از سادهترین اما عمیقترین ایدههای فصل در Prada ظاهر شد.
Miuccia Prada بهجای تلاش برای ساختن مجموعهای که الزاماً تماشاگر را با پیچیدگی بصری خیره کند، لباسهایی سادهتر و انسانیتر ارائه کرد.
بلنکس در پایان فصل به جملهای از Prada اشاره میکند که معنای مجموعه را تغییر میدهد:
«We are enough.»
در ابتدا، لباسهای ساده ممکن است صرفاً ساده به نظر برسند.
اما اگر آنها را بهعنوان بخشی از یک ایده ببینیم، داستان متفاوت میشود.
این مجموعه لزوماً نمیگوید:
«اینطور لباس بپوش.»
بلکه شاید میگوید:
«اینطور باش.»
و این تفاوت بسیار مهم است.
فشن همیشه درباره اضافهکردن بوده است: جزئیات بیشتر، لوگوی بیشتر، رنگ بیشتر، تزئین بیشتر، ترند بیشتر.
اما گاهی یک طراح میتواند با کمکردن، حرف بزرگتری بزند.
Tom Ford؛ وقتی یک نمایش دوباره «فشن» را هیجانانگیز میکند
در میان تمام نمایشها، Tom Ford یکی از تجربههایی بود که احمد از آن بهعنوان یکی از محبوبترینهای فصل یاد میکند.
دلیل فقط لباسها نبود.
خود نمایش یک تجربه فشن بود.
حرکت مدلها، انتخاب چهرهها، نحوه ورود و خروج آنها و فضای کلی نمایش، یادآور دورهای از فشن بود که مدلها صرفاً لباس را نمایش نمیدادند؛ آنها بخشی از شخصیت و روایت مجموعه بودند.
این همان چیزی است که گاهی در فشن معاصر از دست میرود.
وقتی همه چیز بیش از حد حرفهای، کنترلشده و محاسبهشده میشود، امکان دارد عنصر مهمی از بین برود:
هیجان.
نمایشهای قدیمیتر Hedi Slimane و بسیاری از لحظات طلایی دهههای گذشته چنین کیفیتی داشتند؛ لحظاتی که تماشاگر از سالن بیرون میآمد و میخواست شبیه همان آدمهایی باشد که روی رانوی دیده است.
این شاید یکی از سختترین چیزها برای اندازهگیری در فشن باشد.
نه Impression است.
نه Engagement Rate.
نه Conversion Rate.
چیزی بین میل، تخیل و هویت است.
موسیقی؛ قهرمان نامرئی فصل
یکی دیگر از نکات جالب این فصل، اهمیت موسیقی بود.
بلنکس معتقد بود که فصل با Soundtrackهای بسیار قدرتمندی همراه شده است؛ موسیقیهایی بزرگ، تهاجمی و گاهی باشکوه که بخشی از هویت نمایش را تشکیل میدادند.
او بهخصوص از نمایش Louis Vuitton یاد میکند؛ جایی که موسیقی فضایی تقریباً تشریفاتی و باشکوه ایجاد کرده بود.
موسیقی در فشن شو چیزی فراتر از پسزمینه است.
آن میتواند ریتم حرکت مدل را تعیین کند، احساس لباس را تغییر دهد و حتی باعث شود مجموعهای که روی کاغذ معمولی به نظر میرسد، در حافظه مخاطب ماندگار شود.
در عصر دیجیتال، این مسئله حتی مهمتر شده است.
چون بخش بزرگی از مخاطبان دیگر نمایش را در سالن نمیبینند.
آنها آن را در یک ویدئو، Reel، TikTok یا Livestream تجربه میکنند.
بنابراین Sound Design بخشی از Fashion Communication شده است.
فشنویک امروز؛ رانوی فقط شروع ماجراست
شاید مهمترین درس این فصل همین باشد.
در گذشته میشد یک مجموعه را صرفاً بر اساس خود نمایش ارزیابی کرد:
لباسها زیبا بودند؟
نوآورانه بودند؟
تأثیرگذار بودند؟
اما امروز این کافی نیست.
یک مجموعه باید از چند مرحله عبور کند:
رانوی → شبکههای اجتماعی → رسانه → فروشگاه → مشتری → خرید → بازگشت مشتری
و هر مرحله میتواند داستان متفاوتی تعریف کند.
ممکن است یک نمایش فوقالعاده وایرال شود اما فروش ایجاد نکند.
ممکن است منتقدان یک مجموعه را دوست نداشته باشند اما مشتریان عاشق آن شوند.
ممکن است یک لباس در عکس چندان جذاب نباشد اما وقتی مشتری آن را میپوشد، اتفاقی جادویی رخ دهد.
و دقیقاً به همین دلیل است که بازدید از فروشگاهها، مشاهده رفتار مشتری و بررسی دادههای تجاری، امروز به اندازه نشستن در ردیف اول Fashion Week اهمیت دارد.
فصلِ «طراح نابغه» تمام شده است؟
یکی از تفاوتهای مهم این دوره با گذشته این است که دیگر کمتر میتوان یک طراح را بهتنهایی قضاوت کرد.
طراح امروز باید با مدیرعامل، تیم تجاری، تیم بازاریابی، شبکه خردهفروشی، مشتریان، رسانهها و الگوریتمها کنار بیاید.
او دیگر فقط لباس طراحی نمیکند.
باید یک جهان بسازد که بتواند همزمان از نظر فرهنگی، بصری و تجاری کار کند.
این همان چالشی است که Chanel، Dior، Gucci، Marni، Fendi و Balenciaga هر کدام به شکلی متفاوت با آن روبهرو هستند.
و شاید به همین دلیل است که فصل اخیر، با وجود اینکه به اندازه فصل قبل پر از Debut نبود، از نظر استراتژیک جذابتر بود.
از «چه کسی آمد؟» به «چه چیزی ساخت؟»
فصل قبل سؤال اصلی این بود:
چه کسی جای چه کسی را گرفت؟
این فصل سؤال تغییر کرده است:
حالا که آمده، چه چیزی ساخته است؟
آیا بلازی میتواند جهان جدید Chanel را به بخشی طبیعی از DNA خانه تبدیل کند؟
آیا اندرسون میتواند Dior را با زبان شخصی خودش بازتعریف کند؟
آیا Demna میتواند Gucci را از یک جهان بسیار شخصی به برندی با جذابیت گستردهتر تبدیل کند؟
آیا Rogge میتواند بدون تقلید از گذشته، Marni تازهای بسازد؟
آیا Chiuri میتواند Fendi را به یک مقصد جدی برای Ready-to-Wear تبدیل کند؟
و آیا Piccioli میتواند تضاد میان میراث خودش و Balenciaga معاصر را به یک زبان منسجم تبدیل کند؟
هنوز برای بعضی از این پرسشها جواب قطعی نداریم.
و شاید همین، جذابترین بخش ماجراست.
فشن قرار نیست همیشه پاسخ آماده داشته باشد.
گاهی ارزش یک فصل دقیقاً در همین است که سؤالهای بهتری برای فصل بعد ایجاد کند.
جمعبندی؛ فشن در حال بازگشت به «انسان» است
اگر بخواهیم تمام این فصل را در چند کلمه خلاصه کنیم، شاید سه مفهوم بیشتر از همه تکرار شوند:
Humanism، Nature و Evolution.
از Chanel بلازی که میخواهد لباس را دوباره به تجربه شخصی صاحبش تبدیل کند، تا Prada که میگوید «ما کافی هستیم»؛ از علاقه طراحان به طبیعت تا تلاش Demna برای ساختن اجتماع؛ از آزمایشهای اندرسون در Dior تا نمایشهای تقریباً معماری Junya Watanabe.
همه اینها به شکلی درباره انسان هستند.
شاید بعد از سالها فشاری که صنعت مد برای تولید تصویر، وایرالشدن، ترندشدن و جلب توجه تجربه کرده، اکنون دوباره یک سؤال قدیمی در حال برگشتن است:
لباس قرار است چه احساسی در انسان ایجاد کند؟
و شاید پاسخ فصل اخیر این باشد:
نه فقط اینکه دیده شویم؛
نه فقط اینکه لایک بگیریم؛
نه فقط اینکه محصول بفروشیم؛
بلکه اینکه چیزی بپوشیم، چیزی احساس کنیم و برای لحظهای، جهان خودمان را بهتر بشناسیم.
این شاید همان چیزی باشد که فشن، بیش از هر چیز دیگری، هنوز میتواند به ما بدهد.



