بعضی فیلمهای فشن درباره لباسها هستند؛ بعضی درباره آدمهایی که لباسها را میسازند. اما Dior and I ساخته فِردریک تِشانگ، بیش از آنکه فیلمی درباره یک کالکشن یا حتی درباره رَف سیمونز باشد، درباره لحظهای است که یک سنت قدیمی با یک نگاه تازه برخورد میکند.
فیلم، ما را به سال ۲۰۱۲ میبرد؛ زمانی که رَف سیمونز، طراح بلژیکی و چهرهای شناختهشده برای نگاه مینیمالیستیاش، به عنوان مدیر هنری دیور انتخاب شده و باید نخستین مجموعه اوت کوتور خود را برای این خانه آماده کند. مسئله اینجاست که او فقط هشت هفته فرصت دارد؛ در حالی که ساخت یک مجموعه کوتور معمولاً ماهها زمان میبرد.
همین ضربالاجل، ساختار دراماتیک فیلم را شکل میدهد. ساعت در حال حرکت است، لباسها هنوز کامل نشدهاند، ایدهها باید به سرعت به نمونههای واقعی تبدیل شوند و پشت همه اینها، نامی قرار دارد که تقریباً غیرممکن است از زیر سایهاش بیرون آمد: کریستین دیور.
اما جذابیت Dior and I دقیقاً از جایی شروع میشود که فیلم از یک «فیلم درباره یک طراح مشهور» فاصله میگیرد و تبدیل میشود به فیلمی درباره کار کردن، ترسیدن، اعتماد کردن و ساختن چیزی که هنوز وجود ندارد.
داستان از جایی شروع میشود که یک غریبه وارد دیور میشود
رف سیمونز پیش از دیور، بهویژه با برند شخصی خود و دوران فعالیتش در Jil Sander، به عنوان طراح مدرنی شناخته میشد که به مینیمالیسم، معماری، فرم و نوعی خویشتنداری بصری علاقه داشت.
حالا چنین شخصی وارد یکی از تاریخیترین خانههای Haute Couture فرانسه شده است؛ خانهای که هویت آن با زنانگی، سیلوئت، گل، حجم، تزئین و میراث کریستین دیور گره خورده است.
این انتخاب از همان ابتدا پرسش ایجاد میکند: آیا یک طراح مینیمالیست میتواند دیور باشد؟
و شاید سؤال عمیقتر این باشد:
آیا برای حفظ یک میراث، باید آن را تکرار کرد یا میتوان آن را تغییر داد؟
فیلم دقیقاً در همین شکاف حرکت میکند.
سیمونز قرار نیست کریستین دیور دیگری باشد. او حتی تلاش نمیکند وانمود کند که هست. در عوض، میخواهد بفهمد چگونه میتواند چیزی را که پیش از او وجود داشته، به زبان خودش ترجمه کند. همین مسئله، Dior and I را از یک گزارش پشت صحنه به مطالعهای درباره مفهوم میراث خلاقیت یا جانشینی خلاقیت تبدیل میکند.
هشت هفته برای کاری که ماهها زمان میخواهد
یکی از مهمترین شخصیتهای فیلم، چیزی است که چهره ندارد: زمان.
سیمونز تنها هشت هفته برای آماده کردن اولین مجموعه اوت کوتور خود فرصت دارد. این مجموعه قرار است در ژوئیه ۲۰۱۲ روی صحنه برود؛ مجموعهای که نخستین معرفی رسمی او به عنوان طراح Dior است.
این فشار زمانی فقط یک مشکل تولیدی نیست. مسئله حیثیت هم هست.
اگر مجموعه شکست بخورد، فقط یک کالکشن بد شکست نخورده است؛ اعتبار یک طراح، اعتبار یک خانه تاریخی و حتی تصویری که صنعت از آینده Dior دارد، زیر سؤال میرود.
و فیلم هوشمندانه این فشار را به جای توضیح دادن، نشان میدهد.
لباسهایی که هنوز آماده نیستند.
قرارهایی که به هم میریزند.
ایدههایی که باید در زمان غیرممکن ساخته شوند.
و آتلیهای که باید ایدههای یک طراح تازهوارد را به لباسهایی واقعی تبدیل کند.
حتی یک صحنه ساده، زمانی که سیمونز میخواهد لباسها را ببیند اما یکی از مدیران آتلیه برای رسیدگی به مشتری مهمی در نیویورک است، به شکافی بزرگتر اشاره میکند: در دنیای Couture، خلاقیت فقط با هنر اداره نمیشود؛ مشتری، پول، زمان و عملیات هم بخشی از آن هستند.
ستارههای واقعی فیلم، پشت صحنه ایستادهاند
اگر انتظار دارید Dior and I فیلمی پر از سلبریتی، فرانترو، مهمانی و زرقوبرق باشد، احتمالاً غافلگیر خواهید شد.
یکی از مهمترین تصمیمهای تِشانگ این است که دوربین را از صحنهای که معمولاً مردم فشن میبینند، به جایی میبرد که کمتر دیده میشود: آتلیه.
زنانی که ساعتها و روزها روی یک لباس کار میکنند.
دستهایی که پارچه را نگه میدارند.
دوختهایی که از فاصله چند سانتیمتری دیده میشوند.
لباسهایی که در ظاهر سادهاند اما پشت هر کدام، ساعتها کار انسانی وجود دارد.
در واقع، یکی از ایدههای مرکزی فیلم همین است: ما معمولاً فشن را در پایان مسیر میبینیم؛ روی بدن مدل، در عکس، روی فرش قرمز یا در ویترین. اما Dior and I میپرسد:
قبل از اینکه یک لباس به تصویر تبدیل شود، چه تعداد انسان باید آن را بسازند؟
تِشانگ گفته بود که از ابتدا میخواست برخورد سیمونز با آتلیه و آدمهایی که در آن کار میکنند، بخش مهمی از فیلم باشد.
و این انتخاب، فیلم را انسانیتر میکند.
دیور دیگر فقط یک لوگو نیست.
یک ساختمان نیست.
حتی فقط یک طراح هم نیست.
دیور تبدیل میشود به مجموعهای از آدمها که هرکدام بخشی از حافظه و مهارت این خانه را حمل میکنند.
رَف سیمونز؛ مردی که شبیه تصویری که از یک مدیر هنری داریم نیست
اگر قرار بود برای مدیر هنری یک خانه مد افسانهای، کلیشه بسازیم، احتمالاً چیزی شبیه رَف سیمونز در Dior and I نبود.
او پر سر و صدا نیست.
نمایشی نیست.
حتی علاقه چندانی به مرکز توجه بودن ندارد.
و شاید همین ویژگی، یکی از جذابترین بخشهای شخصیت او در فیلم باشد.
سیمونز در این فیلم بیشتر شبیه یک طراح در حال فکر کردن است تا یک «ستاره فشن».
او زیاد نگاه میکند، فکر میکند، سؤال میپرسد و با تیمش بحث میکند. حتی روش طراحیاش هم با تصویر کلاسیک طراح مد تفاوت دارد. به جای اینکه الزاماً همه چیز را از یک اسکچ آغاز کند، با مجموعهای از تصاویر، ایدهها و رفرنسها کار میکند و آنها را در قالب فایلهایی با تیمش به اشتراک میگذارد.
این نکته مهم است، چون نشان میدهد طراحی در این سطح دیگر الزاماً کار یک نابغه تنها نیست.
مدیر هنری ایده را تولید میکند؛ اما یک سیستم کامل باید آن ایده را بفهمد، ترجمه کند و بسازد.
و بعد، یک مسئله ظریفتر: چطور میتوانی صاحب خانه باشی، بدون اینکه خانه را تصاحب کنی؟
شاید مهمترین چالش سیمونز همین باشد.
او به دیور آمده تا چیزی به آن اضافه کند، اما نمیتواند گذشته را پاک کند.
کریستین دیور هنوز در اتاق حضور دارد.
در نام برند.
در لباسها.
در آرشیو.
در انتظارات مشتریان.
در نگاه خبرنگاران.
و حتی در ذهن آدمهایی که سالها برای این خانه کار کردهاند.
تِشانگ برای نمایش این حضور از نوشتههای خود کریستین دیور استفاده میکند. بخشهایی از زندگینامه Dior by Dior به عنوان صدایی از گذشته روی تصاویر زمان حال قرار میگیرد. نتیجه، گفتوگویی عجیب میان دو طراح است؛ یکی که دیگر زنده نیست و دیگری که تازه وارد خانه او شده است.
هرچه سیمونز بیشتر در دیور جا میافتد، صدای کریستین دیور نیز در فیلم کمرنگتر میشود.
این یکی از زیباترین ایدههای ساختاری فیلم است:
هرچه طراح جدید صدای خودش را پیدا میکند، صدای بنیانگذار کمتر شنیده میشود.
انگار میراث، زمانی واقعاً زنده میماند که دیگر مجبور نباشد دائماً خودش را تکرار کند.
از جیل سندرز تا دیور؛ چرا انتخاب سیمونز اینقدر جسورانه بود؟
پیشینه سیمونز، بخش مهمی از معنای حضور او در Dior است.
او بهعنوان طراح، با لباسهای بسیار تمیز، مینیمال و مدرن شناخته میشد. بنابراین قرار گرفتنش در برابر جهان بسیار تزئینیتر کوتور دیور، یک تضاد طبیعی ایجاد میکرد.
در آن زمان حتی این نگرانی وجود داشت که آیا یک طراح مینیمالیست میتواند با زبان کوتور کار کند یا نه.
اما نتیجه نشان داد که مسئله، انتخاب بین مینیمالیسم و کوتور نیست.
سیمونز تلاش کرد مینیمالیسم را وارد منطق کوتور کند.
او قرار نبود از جزئیات کوتور فرار کند؛ قرار بود آنها را از زاویه دیگری ببیند.
و نتیجه، مجموعهای بود که به جای کپی کردن دیور تاریخی، تلاش میکرد روح آن را با زبان قرن بیستویکم بازخوانی کند.
منتقدان نیز مجموعه نخست او را موفق ارزیابی کردند؛ ووگ آن را ورود قدرتمند یک بیگانه به تاریخ اوت کوتور توصیف کرد.
آن گلها فقط دکور نیستند
یکی از بهیادماندنیترین تصاویر فیلم، فضای نمایشی پوشیده از گل است.
گل در جهان دیور چیزی فراتر از یک تزئین است.
کریستین دیور به باغ، گل و طبیعت علاقه عمیقی داشت و این عناصر از ابتدا در زبان بصری خانه حضور داشتند.
اما در Dior and I گلها همزمان دو معنا پیدا میکنند:
از یک طرف، گذشته دیور را نمایندگی میکنند؛
و از طرف دیگر، تبدیل میشوند به بستری که سیمونز میتواند ایده خودش را روی آن سوار کند.
این همان کاری است که او با میراث Dior انجام میدهد: حذفش نمیکند؛ دوباره قاببندیاش میکند.
یکی از مهمترین درسهای فیلم: Fashion is a team sport
ما در فرهنگ فشن عادت کردهایم همه چیز را به نام یک نفر ثبت کنیم.
Christian Dior.
Coco Chanel.
Yves Saint Laurent.
Alexander McQueen.
Raf Simons.
اما Dior and I این روایت قهرمانمحور را به چالش میکشد.
روی صحنه، نام طراح دیده میشود، پشت صحنه، یک اکوسیستم کامل کار میکند، طراح ایده میدهد؛ مسوول آتیله آن را میفهمد؛ خیاط آن را میسازد؛ تکنسین فرم را اصلاح میکند؛ تیم تولید زمانبندی میکند؛ استایلیست مجموعه را میچیند؛ مدل آن را روی بدن حمل میکند و در نهایت، همه این آدمها در چند دقیقه روی Runway به یک تصویر تبدیل میشوند.
این شاید یکی از مهمترین چیزهایی باشد که Dior and I برای مخاطبی که عاشق فشن است نشان میدهد: فشن کار یکنفره نیست!
لحظهای که طراح دیگر نمیتواند فقط «طراح» باشد
هرچه به پایان فیلم نزدیک میشویم، فشار بیشتر میشود.
لباسها باید آماده شوند.
مدلها باید لباس بپوشند.
فیتینگها باید انجام شوند.
مهمانها وارد میشوند.
و ناگهان چیزی که هفتهها یک پروژه انتزاعی بوده، تبدیل به یک واقعیت عمومی میشود.
حالا دیگر جایی برای «بعداً اصلاحش میکنیم» وجود ندارد و همینجاست که یکی از انسانیترین لحظات فیلم اتفاق میافتد: سیمونز، که در طول فیلم اغلب خونسرد و کنترلشده دیدهایم، پیش از نمایش تحت فشار عاطفی قرار میگیرد و اشکش جاری میشود.
این صحنه مهم است، چون فیلم نمیخواهد از او یک نابغه شکستناپذیر بسازد.
برعکس.
میگوید حتی پشت یکی از قدرتمندترین نامهای صنعت فشن، یک انسان ایستاده که میترسد.
چرا عنوان فیلم «Dior and I» است؟
عنوان فیلم در نگاه اول ساده است.
Dior و من.
اما همین «من» مسئله اصلی فیلم است؛ من در برابر یک برند، من در برابر تاریخ، من در برابر تیم، من در برابر انتظارات، من در برابر تصویر عمومی.
و شاید از همه مهمتر: من در برابر خودم.
تِشانگ هم خودش در موقعیتی مشابه قرار داشت. او نیز فقط هشت هفته فرصت داشت تا این داستان را فیلمبرداری کند و در نهایت از صدها ساعت فیلم خام، یک مستند حدود ۹۰ دقیقهای بسازد. خودش این موازیسازی را بخشی از جذابیت پروژه میدانست: سیمونز هشت هفته برای ساخت نخستین مجموعه کوتور خود فرصت داشت و تِشانگ نیز هشت هفته برای ثبت این جهان.
در نتیجه، عنوان فیلم فقط به سیمونز اشاره نمیکند؛ به خود فیلمساز هم اشاره دارد، به خیاطها هم، به آدمهایی که در فیلم دیده میشوند و حتی به مخاطبی که پشت دوربین ایستاده و برای اولین بار میبیند پشت یک نام بزرگ چه میگذرد.
Dior and I درباره فشن نیست؛ درباره ساختن است
شاید اگر بخواهیم فیلم را فقط یک «مستند فشن» بدانیم، بخش مهمی از ارزش آن را از دست بدهیم.
این فیلم درباره ساختن چیزی در شرایطی است که هنوز آماده نیستی.
درباره ورود به سیستمی که قبل از تو وجود داشته.
درباره اینکه چگونه بدون نابود کردن گذشته، آینده را بسازی.
درباره اینکه یک ایده شخصی چطور باید از ذهن یک نفر عبور کند و توسط دهها نفر به واقعیت تبدیل شود.
و درباره قیمت روانیِ این فرآیند.
به همین دلیل، حتی اگر مخاطب چندان به اوت کوتور علاقه نداشته باشد، Dior and I همچنان فیلمی دیدنی است. RogerEbert.com نیز جذابیت فیلم را تا حد زیادی در همین وجه انسانی میبیند: تماشای فردی که در شرایطی فوقالعاده دشوار، باید همزمان خلاق، مدیر، رهبر و در نهایت یک انسان باقی بماند.
چیزی که بعد از تماشای فیلم در ذهن میماند
بعد از پایان Dior and I شاید بیش از آنکه به لباسها فکر کنیم، به آدمهایی فکر کنیم که لباسها را ساختهاند.
به آن هشت هفته.
به ترسی که پشت یک مجموعه موفق پنهان شده.
به این واقعیت که «خلاقیت» فقط لحظه الهام نیست؛ بخش بزرگی از آن، مذاکره، اصلاح، شکست، عجله، تکرار و همکاری است.
و شاید مهمتر از همه، به این سؤال: وقتی یک خانه مد صدها سال تاریخ پشت سرش دارد، طراح جدید دقیقاً چه چیزی باید به آن اضافه کند؟
پاسخ Dior and I این نیست که باید گذشته را کنار گذاشت.
اتفاقاً برعکس.
باید آنقدر گذشته را شناخت که بتوانی دیگر صرفاً آن را تکرار نکنی.
رَف سیمونز در Dior and I فقط یک طراح جوان نیست که باید یک کالکشن بسازد. او انسانی است که وارد اتاقی شده که قبل از او، یک اسطوره در آن زندگی کرده است.
و موفقیت او در نهایت از این نمیآید که شبیه Christian Dior میشود.
از این میآید که جرئت میکند Dior را از فیلتر خودش عبور دهد.
شاید به همین دلیل است که Dior and I بعد از گذشت سالها هنوز ارزش دیدن دارد: چون در نهایت، فیلم درباره این نیست که یک لباس زیبا چگونه ساخته میشود.
درباره این است که چگونه چیزی با گذشتهای عظیم، دوباره میتواند آینده داشته باشد.



